تبليغاتX
شخصی نویس
 زیر سنگینی لحد انگار،دلم از ترس و غصه می ترکید...

خبر آرام در صدایت ریخت،ناگهان شانه هات لرزیدند
شاخه های گیاهی آهسته بر گلوی اتاق پیچیدند

چشمها را کلافه ومبهوت،پشت هم بازوبسته می کردی
روی مرطوب گونه ات آرام، قطره هایی درشت غلتیدند

صبح تاریک وسرد بهمن ماه،از دهانها بخار می آمد
مرده ها را به نوبت انگاری،توی غسالخانه می چیدند

چشم بی اعتنا و غمگینت،پشت دیوارها نمی دیدند
مثل تازه عروسها وقتی، پیکرم را سپید پیچیدند

بعد از آن دست دیگری آمد،پلک سنگین وخیس من را بست
چشمهای تو دیگر از امروز گریه های مرا نمی دیدند

زیر سنگینی لحد انگار،دلم از ترس و غصه می ترکید
مشتی از خاکهای بی وقفه، توی آغوش باد رقصیدند

هی سرت داد می زدم "برگرد"،من از این گور سرد می ترسم
گوشهایت چقدر سنگین بود،حرفهای مرا نفهمیدند

گریه های تو کلافه ام می کرد،ناله هایم بلند تر شده بود
"اسکلتهای پیشکسوت تر"، به من وناله هام خندیدند

هق هق تو شدید تر می شد،بدنت مثل بید می لرزید
مثل سریالهای تکراری، ابرها بی دلیل باریدند

چون روال همیشگی هر کس، سوره ای خواند ودور شد از من
دستهایی فشرد دستت را، صورتت را سه بار بوسیدند

توی پیراهن سیاهت تو، مثل یک تکه ماه می ماندی
مردمکهای خیس وبراقت، مثل الماس می درخشیدند

هم دلم تنگ می شود بی تو، هم از این "گور سرد" می ترسم
چه کسی گفت مرگ آزادیست؟ زیر این خاک که نخوابیدند...

شهر متروک وسرد بهمن ماه، سایه ای روی ماه می لرزید
عقربکها هزار وچندین دور، روی هم مثل باد چرخیدند

مثل هر پنج شنبه می آیی،من به پایان رسیده ام کم کم
شانه های تکیده ام اینجا، زیر باران وبرف پوسیدند

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه 1387/11/07 و ساعت 1:7