|
زیر سنگینی لحد انگار،دلم از ترس و غصه می ترکید...
خبر آرام در صدایت ریخت،ناگهان شانه هات لرزیدند چشمها را کلافه ومبهوت،پشت هم بازوبسته می کردی صبح تاریک وسرد بهمن ماه،از دهانها بخار می آمد چشم بی اعتنا و غمگینت،پشت دیوارها نمی دیدند بعد از آن دست دیگری آمد،پلک سنگین وخیس من را بست زیر سنگینی لحد انگار،دلم از ترس و غصه می ترکید هی سرت داد می زدم "برگرد"،من از این گور سرد می ترسم گریه های تو کلافه ام می کرد،ناله هایم بلند تر شده بود هق هق تو شدید تر می شد،بدنت مثل بید می لرزید چون روال همیشگی هر کس، سوره ای خواند ودور شد از من توی پیراهن سیاهت تو، مثل یک تکه ماه می ماندی هم دلم تنگ می شود بی تو، هم از این "گور سرد" می ترسم شهر متروک وسرد بهمن ماه، سایه ای روی ماه می لرزید مثل هر پنج شنبه می آیی،من به پایان رسیده ام کم کم |
|


