|
سوم تیر روزی که در یادها خواهد ماند...
دلم مي خواد كلي حرف بزنم..! اما فقط يه خاطره كوچولو مي گم و ديگه بي خيال مي شم! تازه نماز مغرب و عشا رو با همون سبك هميشگي كه يكي كه هيچيش با بقيه فرق نداشت فقط مردمي تر بود واي مي ساد جلو اقامه كرديم! يه آقايي كه تمام قد خودشو به مداد روز دنيا سياه مشق كرده بود و خيلي خوش تيپ تر ازون مي زد كه ما فكر كنيم با ماها كار داره از در وارد شد! مسن، موها كامل سپيد، جا افتاده و .... سلام برادرا! (خب يه كم حق بديد حق داشتيم كپ كنيم ديگه..!) و پاسخي كه مرسوم بود و به گرمي استقبال شد! اتفاق خاصي قرار نبود بيافته! او هم مثل خيلي از بقيه مردم اومده بود كه تبليغات دكتر رو بگيره و ما هم اميدوار بوديم كه تو اين گيري ويري اين چند تا تراكت رو كه بش ميديم، نندازه دور و حداقل اسراف نكنه! راستي داشت اصل موضوعُ يادم مي رفت! ايشون توي معرفي خودشون عرضه داشتند كه دكتراي عمران دارند و اتفاقا از نظر اسمي و قيافه و سوابق و همه چي كاملا شبيه به يكي از اساتيد بزرگ كشور در اين زمينه! خيلي تصادفي... فردا شب قرار بود در مباحث دانشجويي كه در ميادين اصلي شهر تشكيل مي شد شركت كنيم! بعد از اينكه چند تا از ميدوناي شهر رو گشتيم و خوب همه جا به فيض رسيديم، از ميدان بهارستان به سمت جمهوري در حركت بوديم! تنها چيزي كه آدمُ تو اين شرايط آزار مي ده فقط يه چيزه، اونم ترافيك..!! پشت بقيه ماشينا منتظر بوديم كه كِي توفيق گامي به پيش رفتن نصيب شود كه يه چيز توجهمونُ به خودش جلب كرد! خب اولش فكر كرديم اشتباه كرديم، ولي وقتي يكي از تراكتا رو از شيشه ماشين انداخت تو و گفت: سلام برادرا! مطمئن شديم! (اما اين دفعه نه كپ كرديم، نه گُرخيديم و نه ... بلكه مطمئن شديم!) جوابمونم فرق كرده بود! سلام استاد! خيلي مخلصيم به مولا! خدا شما جوونا رو اجرتون بده... يا علي!!
|
|







