از سر دلتنگی...
غروب خاطره ها را، چه زود غوغا کرد
غریو خاطر ما را چه زود رسوا کرد
همیشه در تب اشکم زلال دریا بود
توان دیده ما رودهای دنیا بود
نشسته کفتر خوش رقص آسمان کبود
کنار پلکم و باز هم کمی آسود
نگاه/فاصله ها را چه زود می پاید
به انتظار قدومی که از افق آید...

سلام خدا...
اومدم یه ذره باهات خلوت کنم...
می دونی چند وقته از آخرین خلوتم می گذره؟ هر چی در افق ذهنیم سیر می کنم یادم نمی آد که کی بود و سر چه موضوعی؟...
می دونم!...
همه آدما الان اگه بدونن دارم اینارو می گم به همه دانسته ها و نادانسته هاشون دست میبرن و میگن هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات و ...
قبوله!...
اما آ خدا؟
وقتی میبینم همه چیزا رو می دونی آخه تو ۲۴ ساعت حتی یه لحظه هم چشم نمی ذاری...
وقتی میبینم همه چیزم مال تو هستش ولی من در طول تمام ۲۴ ساعتم یادم میره تو رو...
وقتی میبینم تو مطلقی و من هیچ...
وقتی میبینم از همه گناهایی که من می کنم ممکنه به شدت متنفر بشی، اما بازم منو دوست داری...
قبلا که بهت گفتم و به م گفتی...
"دوستم داری،چون مال توام"...
می دونم که الان میدونی اونور کره خاکی کی داره عبادت می کنه و به یاد توِ هستش و کی داره با ابلیست زندگی میکنه و از تو دوره!...
تقریبا یه چند ساعته دیگه میلیونها نفر می خوان نماز بخونن! اما این وسط کی خدارو یادشه؟
راستی، یه سوال؟
همین الانه الان قرار بود چه بلایی سر کی بیاد دلت نیومد و نذاشتی؟ یا اصلا به کیا یه حال اساسی دادی؟ یا نه! کدوم بنده خاکیت نشست و جوری صدات کرد که همه فرشته هاتو صدا زدی که آهای...
بیاید...!
بیاید تماشا کنید و ببینید که این همه می گفتید اله و بله، حالا این بنده با عشق من داره چیکار میکنه؟
الان کیا دنیا اومدن و قراره چیکاره بشن؟...
راستی یه چی دیگه؟...
من...
نه، من و پدر و مادرم و ...
بازم نه، منو همه اونا و همه رفیقام...
نه، اصلا ما نه...!
اونایی که خیلی مهمن،مثلا اولیای خودت مثل علما، یا مثلا بنده هایی که روزی،هفته ای، ماهی یا لااقل سالی یه بار از سر صفا بات حال میکنن، تا کی قراره بزرگترین نعمت تورو در پرده ببینن؟...
خدایا سوالم جدیه ها...!
آخه میدونی من همیشه دوست داشتم جلوه عالیه تورو ببینم...
حق داری! آخه ماها نه لیاقت داریم و نه می فهمیم لیاقت چی هست اما...
اما اینو خوب یاد گرفتیم که هر چی می خوای بدی به ظرفامون نگاه نکن..
اگه عطا میکنی، همه چیزو با هم می دی...
خدایا خیلی از حرفام مونده...
قد یه دنیا برات حرف دارم...
اما..!
خدایا..!
دوست دارم،چون مال توام...
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیامدی که ببینی دلم چه پر میزد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو میدیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم
که پشت پرده اشکم سپیده سر می زد...
یازهرا-ملتمس دعا
|
+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه
1386/08/16 و ساعت 15:43